کتاب سوم

ارمیا

نوشته رضا امیر خانی

 

رمان ((اِرمیا))، ماجرای بخشی از زندگی، نه ماجرای تمام دوران زندگی جوان دانشجویی از طبقه مرفه شهر تهران است که در حین ثبت نام برای اعزام به جبهه‌ها، با جوانی جنوب شهری به نام مصطفی آشنا می‌شود. رفاقت ارمیا با مصطفی در جبهه‌های جنوب به اوج خود می‌رسد. مصطفی در یکی روزهای واپسین جنگ و پس از پذیرش قطعنامه از طرف ایران شهید می‌شود. با پایان جنگ، ارمیا دیگر نمی‌تواند به فضایی که پیش از رفتن به جبهه در آن زندگی کرده بود برگردد.

شاید در ظاهر ((ارمیا))، نقش اول رمان باشد اما گویا حقیقت چیز دیگری است. اگر چه که دکتر روان کاو تحت تأثیر مصاحبتی چند دقیقه ای با ارمیا، با دیروزش بیگانه می شود و به جای ترسیم نقشه فرار از مناطق جنوبی، به خط مقدم می رود تا دو پایش را در اندک فرصت باقیمانده تقدیم کند، اگر چه که نورعلی از ارمیا نور می گیرد و به دریا می پیوندد، و اگر چه که مداح حسینیه گردان، با دیدن ارمیا و اطرافیانش، برای اولین بار برای خودش روضه می‌خوانَد و پس از سالها از ته دل گریه می‌کند اما، ارمیا هر چه دارد از مصطفی دارد، مصطفی هم شاید هر چه دارد از ارمیا دارد! نقش اول رمان، دریایی است که از مصطفی و ارمیا گرفته تا دکتر و سهراب و نورعلی و همه دیگران از او نور می گیرند، نقش اول روح خداست که رفتنش به گرفتن دریا از ماهی‌ها تشبیه می‌شود"از وبلاگ قیام نو"

ارمیا با باورهایش زنده است.هرگز اسیر روزمرگی نمی شود.او با اکثریت جوان ها هم مسیر نیست.مسیر زندگی او را اعتقاداتش تعیین می کند.او به دنبال کشف حقیقت است.جنگ او را عوض می کند به حدی که پس از بازگشت نمی تواند با زندگی قبل از جنگ خود کنار بیاید.

/ 0 نظر / 3 بازدید