کتاب پنجم

"شما که غریبه نیستید"

 

هوشنگ مرادی کرمانی

 

هوشنگ مرادی بسیار روان و زیبا می نویسد.این کتاب مملو از توصیفات زیبای نویسنده از روستای کودکی خود است.در این کتاب نویسنده قصه زندگی خود را روایت می کند.

هوشنگ کتاب شباهت عجیبی به مجید قصه های مجید دارد.دنیای رویا و خیال بافی شان یکی ست.هر دو هم در زندگی شان سختی کشیده اند.

 اگر کار های دیگر مرادی کرمانی را خوانده باشی،در خواندن این کتاب احساس می کنی برخی قسمت ها را قبلا خوانده ای یا شبیه آن را شنیده ای.انگار که نویسنده در برخی نوشته هایش از زندگی خود الهام گرفته است یا به گونه ای پشت شخصیت های قصه پنهان شده است.

 

قسمتی از متن کتاب:

"نمی دانم یادم نیست چند سال دارم .صبح عید است.بچه های مدرسه امده اند عید دینی پیش عمو.عمو قاسم معلم است .جوان خوش لباس و خوش قد و بالایی است.کت و شلوار می پوشد.کت و شلوار فرنگی.کت وشلواری که رنگ کت با شلوار یکی است و شلوار را با کمربند می بندند.لیفه ای نیست.عمو معلم مدرسه ی روستاست.من هنوز به مدرسه نمی روم.عمو اتاقی دارد ته دالان.دوتا اتاق توی دالان است.اتاق اول مال ماست.اتاق کاظم.نام پدرم کاظم است و هنوز ندیدمش.هنوز یادم نمی اید که تا ان زمان پدرم را دیده باشم.پدرم ژاندارم است و گاهی نامه می دهد.فکر می کنم از سیستان و بلوچستان.توی اتاق پدر و مادرم که همیشه ی خدا درش بسته است اثاث پدر و مادرم است بیشتر مادرم.
- جهیزیه مادرت ان جاست.وقتی بزرگ شدی به تو می رسه.از لای اتاق که سرک می کشم از نورگردی که از سقف روی اسباب و اثاث افتاده رخت خواب می بینم و کاسه کماجدان می بینم و دیگ مسی و سماور بزرگ ورشویی میبینمکه زیر نور برق می زند.هر وقت جایی میخواهند روضه بخوانند یا عروسی وعزاست می ایند وسماور مادرم را می برند.صبح عید بود و بچه های مدرسه می امدند پیش عمو به عید دیدنی.اتاق عمو ته دالان بود یک درش توی دالان باز می شد و در دیگرش به باغ باغ کوچکی که پشت ساختمان بود.همه جور میوه داشت انگور انجیر هلو شلیل سیب و درخت گردوی بزرگ که گردو های پوست کاغذی داشت.در خت غروبها پر از کلاغ می شد کلاغ ها توی درخت عروسی وعزامی گرفتند.دعوا می کردند و جمع می شدند.اسمان بالای درخت و شاخه های گردو سیاه می شد از بس کلاغ بود جرئت نمی کردم نزدیک درخت بشوم.می ترسیم چشمها را با نوکشان در میاورند.عمو ان اتق را برای این گرفته بود که بتواند بدون برخورد با مریض های ننه بابا و مهمون های اق بابا یعنی مادربزرگ و پدر بزرگ از انجا رفت و امد کند توی اتاقش تفنگ بود کتاب بود وشیشه ها و بطری های فلزی عطر.عاشق عطر بود و کتاب و تفنگ.شبها تک وتنها با صدای بلند شعر های کتاب هارا می خواند حتی به اواز.یواشکی می رفتم لای در را باز می کردم می توپید بهم که:چی می خوای؟برو پی کارت برو بازی کن.


حق داشت چون هروقت می رفتم توی اتاقش همه چیز را به هم می ریختم کتابهایش را ورق میزدم.خصوصا کتابهایی که عکس داشت مثل چهل طوطی چهار درویش امیر ارسلان نام دار شاهنامه.صبح عید عمو می نشست بالای اتاق کت و شلوار نو و خوشگل می پوشید موهای بلند و صافش را شانه می کرد روغن می زد صورتش را می تراشید عطر فراوانی به خودش میزد و بچه های مدرسه شاگردانش می امدند به عید دیدنی و دست بوسی موقعی که می امدند با خودشان چیزهایسی را هم می اوردند.یکی حلب کوچک انجیر نرم می اورد یکی ده تا تخم مرغ توی دستمالی می گذاشت و می اورد و یکی مرغ یا خروس می ارود.چیزهای دیگری هم میاوردند مثلا انار و گردو.من مسئول دریافت مرغ و خروس ها بودم.سبد بزرگ چوبی را دمر روی زمین می خواباندم و مرغ یا خروسی که دانش اموز می اورد زیر ان جا میدام بچه ها پاهای مرغ و خروس ها را می بستند که بین راه فرار نکنند.بعضی ها هم جوجه می ارودند.من کیف می کردم که عموی انچنانی دارم.کنار سبد می ایستادم.بچه ها که همشان از من بزرگتر بودند با دست خودشان مرغ و خروس هارو می فرستادند زیر سبد.از لای چوب های سبد مرغ و خروس ها را می شمردم.تا پنج بیشتر نمی توانستم بشمرم.عمو توی اتاق بود و مشغول پذیرایی از مهمانها کوچک.جلوش دوتا بشقاب شیرینی ریز و نقل بودکه بچه ها با ترس و خجالت و احتیاط بعد از دست بوسی معلم یکی از انها را بر می داشتند و دهانشان را شیرین می کردند.عمو توی اتاق بود و نمی دید که کدام دانش اموز چه چیزی اورده شاید هم برایش مهم نبود.ولی خود دانش اموزان دلشان می خواست انچه را که اورده اند به معلم نشان بدهند که لابد توی مدرسه و سر کلاس هوایشان را داشته باشد.خصوصا ان ها که مرغ چاقتر و خروس بزرگتری می اردند می خواستند که حتمامعلم با چشم خود ببیند.این بود که قبل از رفتن به اتاق و نشستن سر بشقاب شیرینی مرغو خروس وساید هدایای خود را مبردند که اقا ببیند و بعد می ارودند و تحویل ننه بابا ومن بدهند.راستش از این کارشان خیلی دلخور بودم.برای اینکه کار مرا سخت می کردند.می بایست دنبالشان بروم و با مرغ و خروس و انجیر و تخم مرغ و انار و سایر هدایا برگردم و تحویل بگیرم .حالا چرا می بایست دنبالشان تا در اتاق عمو بروم خودم هم نمی دانستم شاید بخاطر این بود که یک بار خروسی از دست یکی شان فرار کرد و رفت روی دیوار وانداخت گردن من.بله خروس فرار کرد و من و ننه بابا و دانش اموزان دنبالش دویدیم تا بگیریمش.
اغ بابا ان سال عید خانه نبود.اگر هم بود من به یاد ندارم شاید رفته بود کرمانپیش عمو اسدالله که نظامی بودو مرخصی نداشت و نمی توانست به سیرچ بیاید.
مرغ و خروس هایی که زیر سبد بود می شمردم.پنج تا بود و دوتا.سه تا از مرغ و خروس ها جوجه بودند یکی شان خیلی ناراحت بود از لای چوبهای سبد نگاه کردم دیدم رفته است و گوشه ای قوز کرده و با دیگران حرف نمی زند.لاغر بو.د و پروبالش خوب درنیامده بود یا ریخته بود.انگار زود از مادرش جدایش کرده بودن. غصه می خورد.دم در اتاق عمو توی دالان پر از کفش بچه بود همه جور کفشی بعضی ها نو و براق و بعضی ها کهنه و پاره و کثیف.از اتاق عمو صدا می امد:

- سال نو مبارک اقا.

- عیدتون مبارک.

-عید شما هم مبارک.خوش امدیدن.

دلم می خواهد عمو یکی از مرغ و خروس هارا بدهد به من و مال خودم باشد. "

/ 0 نظر / 3 بازدید